Monday, November 21, 2005

خوابم میاد

Wednesday, November 09, 2005

رسالت الهی

برادران چشم پاک به دختران گمراه نگاه می کنند و شیطان رجیم را در برابر خویش می بینند و بعد به قصد ارشاد و بعضا"برخورد شدید نامه می نویسند
نمی دونم تا کی فضولی و تو زندگی خصوصی مردم دخالت کردن!اخه ادمهای احمق!!مگه ما به شما می گیم که مثل ما باشید که شما این قدر خودتون رو نخود آش می کنید.اصلا" چه طور می تونید در مورد مردم قضاوت کنید
"لکم دینکم ولی دیننا"

فقط تا نوک دماغ

آدم هایی رو می گم که فکر می کنند بر قله ی انسانیت نشستند و بقیه رو گاو و گوسفند می بینند . آدم هایی که فکر می کنند برای کسی شدن باید هفت پشت وآبات بزرگ باشه و بزرگزاده باشی ولی او ن ها ندیدند که اکثر افرادی که در تاریخ کارهای بزرگ کردن از کوچه و بازار و خانواده های به قول خودشون پایین بودند.آخه بزرگزادگان اون قدر در شجره نامه های خانوادگیشون و منم منم کردن غرق شدند که دیگه هیچ چیزی رو نمی بینند. آره فقط تا نوک دماغ ،فقط تا نوک دماغشون رو می بینند

یه چیز جدید در مورد خودم کشف کردم.تصاویری که جلوی چشمم میان و برای خودشون معنایی دارند که باید بفهمم

درد

نمی دونم درسته یا نه ؟درد آدم ها رو نمی شنوم بلکه با تمام وجود و به اندازه ی خودشون درک می کنم ،اون قدر که بعضی مواقع دلم می خواد فرار کنم از این همه درد و درد! و اگه نتونم کاری کنم باز بدتر عذاب می کشم

Sunday, November 06, 2005

یوحنا

دیروز دوباره صدای یوحنا رو شنیدم.انگار داره تاریخ تکرار می شه ،خواستم پاشم برم پیشش و باز از اون کارهای پریایی بکنم.چشام پر اشک بود و گلوم پر فریاد!با تمام وجود یوحنا رو صدا می کردم.دیگه دارم جدی دچاره توهم می شم. فکرهای عجیبی تو ذهنمه.جدی می ترسم دیوونه بشم! اما نه از اون دیوونه هایی که دکتر شریعتی می گفت و نشان مسخ شدن بود ،از اون دیوونه ها و دیوونگی هایی که خود خودتی!شیزوفرنی هم که دارم،یوحنا اگه صدام رو می شنوی بگو چی کار باید بکنم؟داره می زنه به سرم که بی خیال همه چی بشم و بزنم به بیابون.یوحنا می خوام ببینمت.لا اقل جوابم رو بده.
یوحنا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

چند وقت ننوشتم؟نمی دونم.فکر می کردم حرفهای زیادی دارم ولی .......دیروز به بوستان نصر رفتیم بوی فروغ می اومد.تموم خاطرات زنده شدند زدم تو دهن اقا پلیسه ی خیالی.نباید بعضی چیزها رو از دست بدم

جمال

ولادت جمال کوچولو و رسول جان را به تمام جمالیان عزیز تبریک می گویم امید است راهشان ادامه یاباد!!!!!!!1

Monday, October 24, 2005

تنفر

تمام وجودم پر از اونه،و اصلا" سیاستی هم ندارم تا بتونم پنهانش کنم
ولی زندگی خودش اونقدر احمقانه است که دیدن حماقت آدم ها حالم رو بدتر نکنند

تشنه ام

تشنه ام ،تشنه ی زندگی ولی حیف که حتی نمی دانم زندگی چیست

Sunday, October 16, 2005

وای مردم

دیگه چی بگم خوابم میاد!محمد هم در کلاس آز ماشینه من هم توی سایت نصیر.مصطفی هم اومده.
راستی پوریا عکس های دفاع مصطفی چی شد؟.

رفت

ناهید هم رفت.با مرسیه تا ترمینال باهاش رفتیم .چند تا کار خوب هم کردیم کمک به دودلداده،کمک به یک بچه،کمک به دو دختر.با بدبختی هم به خوابگاه برگشتیم.
دادن شماره ی عاشق به معشوق،بستن پنجره ی اتو بوس،فریاد برای ایست اتو بوس

بالاخره گفتم

چرا باید خودت رو مجبور کنی کسی رو که ازش خوشت نمیاد دوست داشته باشی؟!اون هم وقتی که چهره ی واقعیش روهم دیده باشی.بعضی موقع ها برای بعضی کارها فقط یک بهونه کافیه.

Wednesday, October 12, 2005

خاک سفید

با ، بابا کاوه به خاک سفید رفتیم.کلاس کارگاه عمومی تشکیل نشد.ببرو کلی سفارش کرده بود که مواظبم باشه چون من بلد نیستم از خیابون رد بشم.بابا حسابی مواظبم بود چه قدر خوبه با هم به خاک سفید بریم.من واقعا" به بابام افتخار می کنم

Monday, October 10, 2005

بعضی موقع ها ناخوداگاه یه حس غریبی رو بین خودم و بعضی ها احساس می کنم. آدم هایی که خیلی کم با هاشون بودم.یک حس نزدیکی وحشتناک زیاد و بعد می بینم این حس دو طرفه است و بعضی موقع ها ادم هایی رو که هر لحظه با خودت می بینی فرسنگ ها از تو دورند.یک بار چهار سال پیش این رو عمو هادی بهم گفته بود اون موقع اون حرف رو شنیدم ولی حالا لمسش می کنم

به شکفتن می اندیشم وسبز شدن
افسوس هوا مه الود است

به کجا داریم میریم

افتاده بودم پام داغون شده بود حتی نمی تونستم پاچه شلوارم رو بزنم بالا ببینم چی شده.مثل فیلم های ایرانی بود باید از رو لباس زخمم رو پانسمان می کردم.وقتی هم که دانیال خواست ، اون هم از رو لباس ،زخمم رو تمیزکنه با نگاههای خشمگین و متعجبی مواجه شدیم .جدا" داریم به کجا می ریم

اخ پام

دنبال دانیال بودم،خواستم زودتر دور بشم وبعد پیش دانیال و محمد بروم،شترق یک مانع ،ادامه ی راه،اخ افتادم .حتی خط ترمزم هم موند.سریع برای جلوگیری از ضایع شدن پا شدم ودرد رو یادم رفت .دلیل خوبی برای دودر کردن کلاس پیدا شد.نقشه پر!ولی کسی نبود که به میر قاسمی بگه که من فوتبال بازی نمی کردم و پاره شدن زانوی شلوارم هم مد نخواهد شد چون قبلا"مد شده است.

ناهید

چهارروز است ناهید دوست مرسیه نزد ماست همراه با فوایدش برایمان