Wednesday, February 02, 2005

مخصوص خواهران

مخصوص خواهران!اخم های هردومون تو هم رفت!این هم از شانس ما!!!!!!!خوب دو تا خواهر دانشجوی دیگه هم بودند!دو خواهر اروم بر خلاف من و ا!اما کوپه مخصوص خواهران اون قدرها هم بد نبود،ازادی مطلق!(نامه ها به فرزندی که هرگز زاده نشد) از( اوریانا فالاچی)را در راه تمام کردم!خیلی روم تاثیر گذاشت به خصوص که من عاشق بچه هم هستم!
فیروزکوه حسابی برف اومده بود، حسابی برف بازی کردیم وملت هم بی نصیب نموندند!
بالاخره به ساری رسیدیم!وطن و زادگاه من!چیزی که جلب توجه می کرد قیمت کم کرایه تاکسی ها بود!
ای بابا حالا مگه خونه خواهرش هم پیدا می شه!ا ون قدر تابلو بودیم که دو اقای مهربون که ما رو زیر نظر داشتند ادرس رو دیدند و سعی کردند به ما کمک کنند!ولی زهی خیل باطل!بارون شدید شده بود و ما هم ویلون و سر گردون!از یک مغازه دار هم ادرس رو پرسیدیم ولی فایده ای نداشت!این دفعه یک پیرمرد مهربون مغازه دار ا را صدا کرد من که فکر کردم قصد امر به معروف و نهی از منکر دارد کلی عصبانی شدم ولی بنده خدا قصد کمک داشت!در همین حین دو اقای مهربون قبلی هم با دیگران بسیج شند تا ما را به سر منزل مقصود برسانند! ولی ما قبلا" با خواهر ا،لادن تماس گرفته بودیم و او به پیشواز ما می آمد!!!!!!!!!!!
شب تا تونستیم فال ورق گرفتیم تا اون جایی که ا شاکی شد که بابا چه خبرت بس دیگه!کلی هم ور زدیم!
همسایه لادن استادش بود،یک پسر جوان! راستی لادن تخصصشرو دررشته اطفال می گرفت!
.........
وصبح حرکت کردیم میدان امام وخاطرات کودکی!
.........
خانه وخانواده!گناهی مامانم باید به اندازه سه ماه به حرفام گوش می کرد، تازه خودم هم غصم شده بود که باید این حرفها رو با بعضی ویرایش ها برای شماری دیگر هم تعریف می کردم!

معما

دلم بدجوری گرفته،باز هم اون باکنک قدیمی اومده و جلوی نفس کشیدنم رو گرفته.
پیانیست رو می دیدم،نمی دونم چرا ادم ها حق مسلم زنده بودن را از هم می گیرند!
اون قدر ذهنم قاطی پاطی که نمی تونم به یک موضوع خاص متمرکز بشم!ترس ها،ندانستن ها،نگرانی ها و اندیشه ی فرار!
تنهایی بد دردی ولی عادت کردم که کسی حرفم رو نفهمه و تنها باشم،وقتی که قاطم قرار یک جلسه با خودم رو می ذارم،بعد دلم می خواد تنها بشم،می دونی واسه چی؟اخه وقتی که تنهایی و کسی حرفهات رو نمی فهمه مجبور می شی که تنهایی فکر کنی وتنهایی زجر بکشی!
ای کاش این قدر تنها نبودم!بهم می گن تنها نباش !!!!مگه میشه مگه دست خودمه!وقتی کسی نیست که حرفام رو بفهمه باید چی کار کنم!بعد مرسی می گه شی زوفرنی داری!
اخ ای کاش می شد که این معمای لعنتی به اسم زندگی رو حل کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تولدم بود

تولدم بود،فقط مامان یادش بود، هانی ویک پیام در اورکات!خودم از خوشحالی به همه اعلام کردم! اخه همیشه دنباله بهونه ای هستم که دیگرون رو خوشحال کنم ولی اون یادش نبود!از هیچ کس اتظار نداشتم جزاون!ولی حتی یک زنگ هم نزد !اخر شب یک خانومی زنگ زده بود که من حموم بودم،گفتم شاید اون بود!ولی نبود!
همیشه روز تولدم برام عجیب بود یا می خواستم عجیب باشه!نوشتم از تنهاییم و از این که یاد گرفتم بی توقع دوست داشته باشم!و یک عمر این جوری خودم رو خر کرده بودم!
موقع خواب کلی گریه کردم!دلم می خواست واسش زنگ بزنم و حرف هایی رو که رو دلم سنگینی می کرد بهش بگم!
صبح شد و گفتم نمی خوام اون ناراحت باشه بازم از حافظه ی کوتاه مدتت استفاده کن!پریا تو قوی هستی! اما مگه می شه فراموش کرد، این ها نقش هایی اند که تا اخر عمر می مونند!
اخه چرا من پریام!؟ چرا باید به خودم به قبولونم که بی توقع دوست داشته باشم،چرا راحت دیگرون رو ببخشم!
چرا خودم رو له کنم!خسته شدم از دست این همه چرای لعنتی!