Thursday, March 31, 2005

ای خدا زودتر سیزدهم بیاد، دلم تنگ شده! تازه چه کلاس هایی رو باید تحمل کنم. بچه ها باید منتظر اخبار عجیبی باشند.عجیب و خوب!

چه دنیای مسخره ای اصلا" آدم ها رو نمی شه شناخت.
قاتی کردم!

معنی عشق رو دارم می فهمم ، خوشحالم گذشته درس خوبی برای آینده بوده، اما به قول هانیه نباید احساساتی برخورد کنم. ولی حالا معنی عشق رو می دونم،عشقی که با شناخت شروع بشه، یک عشق واقعی! انگار آدم ها منتظر همند!

Tuesday, March 29, 2005

مردم

من دانشگاه می خوام

Monday, March 28, 2005

درد

می خواهم فریاد بزنم
بر تمام عالم سکوت
و صدا دهم بغض خاموشی را

می خواهم خود را به دست باد بسپرم
و باد را به دست شبا ن
وشبان را به دست تنهایی روزهای انزوا و سکوت

می خواهم ناله شوم
ناله ای شوم در سکوت شب
بر ویرانه ی جهان کهن

می خواهم نیستی را بار دیگر تجربه کنم
درشکنجه های وحشیانه بر جان
وتمام نیستی و هستی را از تمام صورتم بیرون کنم
می خواهم نابود شوم
می خواهم مدفون شوم

Sunday, March 27, 2005

یوحنا


یوحنا خسته است،یوحنا می ترسد! یوحنا نگران است! یوحنا می خواهد به جای من فکر کند!
یوحنا از این که به او بگویند خوب است بیزار است ومی گوید زهرمار!
یوحنا شاید به قول احمد اقا یک توهم باشد! یک توهم زنده که نفس می کشد ورنج! یک توهم نه از جنس توهم هایی که حشیش بهت می ده! و نه از جنس توهم هایی که دکتر شریعتی باهام حرف می زنه! (راستی دلم برای دکتر خیلی تنگ شده،خیلی وقته که باهاش حرف نزدم !)
یوحناها زیادند!چندتاییشون رو می شناسم!و خدا می دونه که از رنجشون چه رنجی می کشم!

یوحناها از این همه مدال که به سینه دارند و حالا شده طنا ب دارشون دارند عذاب می کشند!
یوحناها خسته اند!

قصه ی غصه

یار من یاد من آورد به جای
یار من ! آه من ناید به کار
.........................................................................................................
باز می گشتم از تمام اشارت های دور و نزدیک
خاطرم آسوده از همه بغض های دیروز و امروز
گم می شدم در آن سوی یاد بادها
باز با آن راه بی همراه می رفتم آزاد
ناگه
دینگ،دینگ،دینگ
یک صدا
آشنا
می شناسمش
دینگ،دینگ،دینگ
آشنا!
آشنا!
نه!




آشنا! آشنا!
باز آمدی!
آشنا! خسته ام
راه درازی آمدم
راه درازی در پیش است
دور شو از من
می دانم
باز
تنها خواهم رفت!
دور شو از من
کوله بارم خالیست
راه من
راه بی راهیست
دور شو ازمن




آشنا!
رفتی!
در باز است!
در بسته است!
من مانده ام
راه سختی است
می دانی؟
"ونگاهی از سکوت"
راه بی پایانیست
قصه نیست
غصه است
می دانی؟
آشنا!
مانده ای؟
"و شرمی آشکار"
راه درازیست، می دانیم
باز تنها خواهم رفت
می دانم!
قصه است
قصه ی غصه است
می دانم!

روزنه

روزنی باز می بینم
روزنی رو به تمام ازادی ها
روزنی به وسعت تمام خاطرات کودکی ام
وباد می اید و باز صدای گذشته را با خود می اورد
باز می دوم
باز می خندم
باز می مانم
باد می اید و من می ترسم
می ترسم که باز، بازبمانم
می ترسم که تمام روزنه ها بسته شود
می ترسم که باد حافظه اش ضعیف باشد
که باد فراموش کند، ان صدای رسا را!من می ترسم که باد بازنگردد

Tuesday, March 22, 2005

حس عجیب

حس عجیبی دارم،یک حس قشنگ و دوست داشتنی!
حس عجیبی ،حس کبوتر بال شکستهای که اشیانش رو پیدا کرده!
حس عجیبی که ادم رو تا انتهای هر جهنمی هم شاد می بره!
بهار عیدی خوبی بهم داد!
حس عجیبی دارم ،دلم می خواد بمیرم که ا ین شادی تموم نشه!
حس عجیبی دارم،نمی خوام در موردش فکر کنم فقط می خوام حسش کنم!
حس عجیبی دارم!

فریاد

اهای دنیا می خوام داد بزنم و بگم!
اهای دنیا می خوام داد بزنم که خوشبختم!
اهای دنیا می خوام داد بزنم !
اهای دنیا می خوام بمیرم،می ترسم این شادی تموم بشه!

Tuesday, March 15, 2005

تولد

متولد شد مثل یک گل که صدای فریادش رو کسی نمی شنید،همین دیروز

431

آن که شماره شناسنامه اش عدد فوق باشد از همه برتر می باشد.

Monday, March 14, 2005

مکالمه ابراهیم و اسماعیل ادهم به روایت ابراهیم ادهم برگرفته از کتاب ابراهیم ادهم

-دست خر کوتاه
اما دست شما دراز
زیرا خر با کوتاه شدن دستانش زیبا تر خواهد شد و شما با دراز شدن دست هایتان
زیرا که تمامی ابعاد بدن شما به شامپانزه شباهت دارد الا دست هایتان و از آن جا که تناسب شرط زیبایی است شما با دست های دراز زیبا تر خواهید بود.
- اِ
اگه که این جوریه پس چرا دست کوتاه خر که یقیناً بر خلاف تناسب طبیعی این حیوان است بر زیبایی او می افزاید؟
- اولندش که فضولی به شما نیامده اگر چه کنجکاوی از خصیصه های شامپانزه می باشد
- اولندش پس دومندش چی شد؟ثانیندش این که گفتی خود ردی است بر نظریات پیشین تو که اگر کنجکاوی خصیصه شامپانزه است و من هم شامپانزه هستم پس چرا فضولی به من نیامده؟
- برو بمیر
- باشد
ابراهیم ادهم

سال نو

باز هم یک سال دیگه!یه سال جدید،باز هم گذر زمان و صبر و سوختن و ساختن!باز هم یک تولد دیگه واسه طبیعت و مرگ زمان برای ما!ای کاش لااقل امسال پیداش کنم!اون هدف گم شده!کلمات اون صفحات خالی!ای کاش عزیزام هم زنده بشن راهشون رو پیدا کنند!من خوشبخت ترین ادم زمینم چون بهترین دوستهای دنیا رو دارم!1

Sunday, March 13, 2005

چه دیر

خیلی وقته که به یوحنا سر نزدم،دلم براش تنگ شده بود.اصلا"خیلی وقت است که دیگه نمی نویسم!همه چی یک جورهایی شد!ادم های دور و برم یکهو شکل عوض کردند ،نه! خودشون رو نشون دادند!قاطی کردم دیوونه شدم!عصیان کردم !دیگه اگه حالم ازت به هم می خورد ،بهت می گفتم!دیگه ادا درنمی اوردم!وبعد دیدم که چه قدر تنهام!کلی ناراحت شدم، اخه خیلی ها روکه دوست خودم میدونستم ، دوست نبودند ولی در عوض دوستهایی داشتم که کم بودند ولی واقعا" دوست بودند!بعد از این طغیان وحشتناک دوباره اروم شدم باید همه رو ببخشم!دوباره دوستشون داشتم!هر چند هنوز لبخندهای دروغی حالم رو به هم می زد ومی دونستم تنهام.1

بعد یهو یوحنا دوباره ظاهر شد ،این دفعه نه به قول احمد اقا توهم بود ،نه خیال!خود خودش بود!،اما ساکت و اروم!انگار گناهکار بودم گریه ام گرفت ولی گریه نکردم ،صبر کردم.اون خیلی بزرگ بود،بزرگ تر از همه ی سروهایی که میشناختم!یوحنا گم نشد باز هم پیدا شد!ولی پریا خیلی کوچیک بود اون قدر کوچیک که حتی دیده نمی شد که حتی می شد از روش گذشت!یوحنا باز به قول احمد اقا یک توهم شد ویک خاطره از روزی که پریا کلی سوال داشت و می خواست ادم بشه و له شد!1