Youhanna
Thursday, March 31, 2005
Tuesday, March 29, 2005
Monday, March 28, 2005
درد
بر تمام عالم سکوت
و صدا دهم بغض خاموشی را
می خواهم خود را به دست باد بسپرم
و باد را به دست شبا ن
وشبان را به دست تنهایی روزهای انزوا و سکوت
می خواهم ناله شوم
بر ویرانه ی جهان کهن
می خواهم نیستی را بار دیگر تجربه کنم
وتمام نیستی و هستی را از تمام صورتم بیرون کنم
Sunday, March 27, 2005
یوحنا
یوحنا خسته است،یوحنا می ترسد! یوحنا نگران است! یوحنا می خواهد به جای من فکر کند!
یوحناها از این همه مدال که به سینه دارند و حالا شده طنا ب دارشون دارند عذاب می کشند!
قصه ی غصه
یار من ! آه من ناید به کار
.........................................................................................................
باز می گشتم از تمام اشارت های دور و نزدیک
خاطرم آسوده از همه بغض های دیروز و امروز
گم می شدم در آن سوی یاد بادها
باز با آن راه بی همراه می رفتم آزاد
ناگه
دینگ،دینگ،دینگ
یک صدا
آشنا
می شناسمش
دینگ،دینگ،دینگ
آشنا!
آشنا!
نه!
آشنا! آشنا!
باز آمدی!
آشنا! خسته ام
راه درازی آمدم
راه درازی در پیش است
دور شو از من
می دانم
باز
تنها خواهم رفت!
دور شو از من
کوله بارم خالیست
راه من
راه بی راهیست
دور شو ازمن
آشنا!
رفتی!
در باز است!
در بسته است!
من مانده ام
راه سختی است
می دانی؟
"ونگاهی از سکوت"
راه بی پایانیست
قصه نیست
غصه است
می دانی؟
آشنا!
مانده ای؟
"و شرمی آشکار"
راه درازیست، می دانیم
باز تنها خواهم رفت
می دانم!
قصه است
قصه ی غصه است
می دانم!
روزنه
روزنی رو به تمام ازادی ها
روزنی به وسعت تمام خاطرات کودکی ام
وباد می اید و باز صدای گذشته را با خود می اورد
باز می دوم
باز می خندم
باز می مانم
باد می اید و من می ترسم
می ترسم که باز، بازبمانم
می ترسم که تمام روزنه ها بسته شود
می ترسم که باد حافظه اش ضعیف باشد
که باد فراموش کند، ان صدای رسا را!من می ترسم که باد بازنگردد
Tuesday, March 22, 2005
حس عجیب
حس عجیبی ،حس کبوتر بال شکستهای که اشیانش رو پیدا کرده!
حس عجیبی که ادم رو تا انتهای هر جهنمی هم شاد می بره!
بهار عیدی خوبی بهم داد!
حس عجیبی دارم ،دلم می خواد بمیرم که ا ین شادی تموم نشه!
حس عجیبی دارم،نمی خوام در موردش فکر کنم فقط می خوام حسش کنم!
حس عجیبی دارم!
فریاد
اهای دنیا می خوام داد بزنم که خوشبختم!
اهای دنیا می خوام داد بزنم !
اهای دنیا می خوام بمیرم،می ترسم این شادی تموم بشه!
Tuesday, March 15, 2005
Monday, March 14, 2005
مکالمه ابراهیم و اسماعیل ادهم به روایت ابراهیم ادهم برگرفته از کتاب ابراهیم ادهم
سال نو
Sunday, March 13, 2005
چه دیر
خیلی وقته که به یوحنا سر نزدم،دلم براش تنگ شده بود.اصلا"خیلی وقت است که دیگه نمی نویسم!همه چی یک جورهایی شد!ادم های دور و برم یکهو شکل عوض کردند ،نه! خودشون رو نشون دادند!قاطی کردم دیوونه شدم!عصیان کردم !دیگه اگه حالم ازت به هم می خورد ،بهت می گفتم!دیگه ادا درنمی اوردم!وبعد دیدم که چه قدر تنهام!کلی ناراحت شدم، اخه خیلی ها روکه دوست خودم میدونستم ، دوست نبودند ولی در عوض دوستهایی داشتم که کم بودند ولی واقعا" دوست بودند!بعد از این طغیان وحشتناک دوباره اروم شدم باید همه رو ببخشم!دوباره دوستشون داشتم!هر چند هنوز لبخندهای دروغی حالم رو به هم می زد ومی دونستم تنهام.1