Monday, October 24, 2005

تنفر

تمام وجودم پر از اونه،و اصلا" سیاستی هم ندارم تا بتونم پنهانش کنم
ولی زندگی خودش اونقدر احمقانه است که دیدن حماقت آدم ها حالم رو بدتر نکنند

تشنه ام

تشنه ام ،تشنه ی زندگی ولی حیف که حتی نمی دانم زندگی چیست

Sunday, October 16, 2005

وای مردم

دیگه چی بگم خوابم میاد!محمد هم در کلاس آز ماشینه من هم توی سایت نصیر.مصطفی هم اومده.
راستی پوریا عکس های دفاع مصطفی چی شد؟.

رفت

ناهید هم رفت.با مرسیه تا ترمینال باهاش رفتیم .چند تا کار خوب هم کردیم کمک به دودلداده،کمک به یک بچه،کمک به دو دختر.با بدبختی هم به خوابگاه برگشتیم.
دادن شماره ی عاشق به معشوق،بستن پنجره ی اتو بوس،فریاد برای ایست اتو بوس

بالاخره گفتم

چرا باید خودت رو مجبور کنی کسی رو که ازش خوشت نمیاد دوست داشته باشی؟!اون هم وقتی که چهره ی واقعیش روهم دیده باشی.بعضی موقع ها برای بعضی کارها فقط یک بهونه کافیه.

Wednesday, October 12, 2005

خاک سفید

با ، بابا کاوه به خاک سفید رفتیم.کلاس کارگاه عمومی تشکیل نشد.ببرو کلی سفارش کرده بود که مواظبم باشه چون من بلد نیستم از خیابون رد بشم.بابا حسابی مواظبم بود چه قدر خوبه با هم به خاک سفید بریم.من واقعا" به بابام افتخار می کنم

Monday, October 10, 2005

بعضی موقع ها ناخوداگاه یه حس غریبی رو بین خودم و بعضی ها احساس می کنم. آدم هایی که خیلی کم با هاشون بودم.یک حس نزدیکی وحشتناک زیاد و بعد می بینم این حس دو طرفه است و بعضی موقع ها ادم هایی رو که هر لحظه با خودت می بینی فرسنگ ها از تو دورند.یک بار چهار سال پیش این رو عمو هادی بهم گفته بود اون موقع اون حرف رو شنیدم ولی حالا لمسش می کنم

به شکفتن می اندیشم وسبز شدن
افسوس هوا مه الود است

به کجا داریم میریم

افتاده بودم پام داغون شده بود حتی نمی تونستم پاچه شلوارم رو بزنم بالا ببینم چی شده.مثل فیلم های ایرانی بود باید از رو لباس زخمم رو پانسمان می کردم.وقتی هم که دانیال خواست ، اون هم از رو لباس ،زخمم رو تمیزکنه با نگاههای خشمگین و متعجبی مواجه شدیم .جدا" داریم به کجا می ریم

اخ پام

دنبال دانیال بودم،خواستم زودتر دور بشم وبعد پیش دانیال و محمد بروم،شترق یک مانع ،ادامه ی راه،اخ افتادم .حتی خط ترمزم هم موند.سریع برای جلوگیری از ضایع شدن پا شدم ودرد رو یادم رفت .دلیل خوبی برای دودر کردن کلاس پیدا شد.نقشه پر!ولی کسی نبود که به میر قاسمی بگه که من فوتبال بازی نمی کردم و پاره شدن زانوی شلوارم هم مد نخواهد شد چون قبلا"مد شده است.

ناهید

چهارروز است ناهید دوست مرسیه نزد ماست همراه با فوایدش برایمان

Sunday, October 09, 2005

روزه آره یا نه؟

نمی دونم چی کار کنم!

استاد قدیمی

بعد از سه سال و اندی با دبیر فیزیک عزیز پیش دانشگاهی و دبیرستانم تونستم تماس بگیرم . یادم رفته بود همکلاسی نیست و کلی با سوتی حرف زدم.ولی جدا" اون ها خیلی استاد تر بودن تا استادهای اسمی حالا

فر موچین

خانم ایکس به دنباله مو چین با خوشحالی فرموژه رو نشون می ده ومی گه ایناها موچین!بعد که بهش خندیدیم تهدید کردم که در یوحنا می نویسم که کلی خواهش و التماس کرد.بعد از ان فکر خوبی به ذهنم رسید :گرفتن حق السکوت
که با توجه به دوستان سوتی دهم خیلی هم کاربردیه.پس اغاز با همین فر موچین

Tuesday, October 04, 2005

تولدت مبارک زهرا

تولدت مبارک!ببخش که نیومدم.دلایلی برای خودم داشتم که نتونستم بیام.امیدوارم تو زندگیت به معنای حقیقی دست پیدا کنی

که عشق اسان نمود اول

الا یا ایها الساقیادرکاسا" وناولها-------- که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
عاشق شدن یک حادثه ی قشنگ برای هر ادم تو زندگیشه ،خیلی ها متاسفانه اون رو درک نمی کنند یا از اون فرار می کنند.ولی این تازه اول ماجراست.مهم تازه نگه داشتن و رسیدن به اون هست.یادت باشه که
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست --------عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد

Monday, October 03, 2005

هانیه

یک موجود بیکار و بد بخت الان کنار من نشسته و هی می گه گشنمه ،بوفه می خوام،چایی می خوام و الان تصمیم گرفته ایم به بوفه ارسباران بریم

خاله مهرنوش

بالاخره خاله مهر نوش حذف شد.نمی دونم چه طور حاضر شدند این الهه ی علم و ادب رو حذف کنند

Saturday, October 01, 2005

نان ،عشق،ژیان

حالا باید درس بخونم ،عاشق بمونم،وفکر کنم چی جوری راحت تر و زودتر بمیرم.بازم قربون دو تای اول. اخریش و فضای نمی دونمش، اخر دیوونم می کنه

شناسنامه

نفهمیدم شناسنامه همرام باشه بهتره یا کارت دانشجویی البته کارت ملی هم هست

دفاتر برنامه

چهارتا دفتر گرفتم تا به زندگیم نظم بدم،شدم مضحکه ی خاص و عام

سه راه بیشتر نمانده است
یا با تو بمانم وبمیرم
یا بی تو بمانم و بمیرم
یا نمانم و نمیرم

نمی شه گفت

ولی خیلی جالب و حادثه ای بود!اخه مساله عمومی بود

کلاس بهداشت 3

اولین جلسه دیشب با حضور شاگردان ساعی تشکیل شد،این دانشجویان ساعی حتی باعث افزایش اطلاعات استاد شدند.از دوستانی که سوالهای بیشتری دارند خواهش می شود وقت قبلی بگیرند

خاله مهرنوش

سر کلاس دلت می خواد پاشی و بری و ببوسیش از بس خوب درس می ده!نمی دونم چرا بهش مدرک دکتری ندادند